درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
.......
0 0 0
روزی دگر گذشت و من همچنان مشتاق....
عطش دیدار تو زجرم میدهد
دلم به خاطر تو میتپد
اگر روزی تو را ببینم به تو خواهم گفت
حالا که رفته ای این لحظه های سیاه تنها توهمی از تو دارد
تو نیستی که ببینی چه غریبانه اشک سردم
هر شب همدم خاطرات کمرنگ توست
روزی دگر خواهم آمدو من باز در انتظار خواهم ماند
در انتظار دیدار تو
در انتظار چشمان تو
در انتظار لحظه ای رویایی
و اینچنین عمر من خواهد گذشت......
نوشته شده توسط تنهاترین خونه به دوش (senator_6238) در 86/08/02 ساعت موضوع | لینک ثابت
چه روزهایی که دلم را برای با تو بودن خوش کرده بودم
چه شبها یی که هوای سرد ک.چه را به یادت حس کردم
چه ساعت هایی که زیر بارون توی کوچه با تو قدم زدم
چه عاشقانه قدمهای بی پایان تو را شماره کردم
اما افسوس
چه بی رحمانه رفتی و من تنهای تنها شدم
چه غریبانه میان کوچه و خیابان بی نامت گم شدم
چه ناجوان مردانه استخوانم هوای سرد کوچه را حس کرد
چه غم انگیز دلم غروب کرد و تنها شدم
نوشته شده توسط تنهاترین خونه به دوش (senator_6238) در 86/04/30 ساعت موضوع | لینک ثابت
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله اي نيست
نوشته شده توسط تنهاترین خونه به دوش (senator_6238) در 86/02/09 ساعت موضوع | لینک ثابت

اشكها آهسته ميلغزد بر رخسار زردم

آرزو دارم روم جائي كه ديگر بر نگردم

شاه مرغان چمن بودم ولي چون بوم بيدل

ناله اي گر داشتم در گوشه ويرانه كردم

روز و شبها رهسپر گشتند و افزودند دائم

شامها داغي بداغم روزها دردي بدردم

عهد كردم اين پريشاني دگر با كس نگويم

گفت آخر با تو دردم اشك گرم و آه سردم

ميروي و ميرم پيمانه گيرم تا ندانم

من كه بودم يا چه بودم يا چه هستم يا چه كردم
نوشته شده توسط تنهاترین خونه به دوش (senator_6238) در 86/02/09 ساعت موضوع | لینک ثابت

کاش مي دانستيم زندگي کوتاست
کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم
کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم
کاش همه را دوست داشتيم
کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم
کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد
کاش دلهايمان دريايي مي شد
کاش مي فهميديم زندگي زيباست
و
لذت مي برديم تا نهايت
کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد
کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود
کاش...
کاش...
کاش...
نوشته شده توسط تنهاترین خونه به دوش (senator_6238) در 86/02/08 ساعت موضوع | لینک ثابت
هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...
هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...
هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...
هرگز درباره احساست حرف نزن وقتي که واقعاً وجود نداره...
هرگز به چشماش نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري...
هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه...
هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني...
هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري...
هرگز به اين آسوني ها از دستش نده...
شايد هيچ وقت کسي رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه...
نوشته شده توسط تنهاترین خونه به دوش (senator_6238) در 86/02/08 ساعت موضوع | لینک ثابت
از یک نمای نزدیکتر
امروز
دلم برای خودم سوخت
خیلی که بخواهم حاشیه نروم...
تازه رسیدم به جایی که تصویر خوابم هم برفک دارد
رسیدن یا نرسیدن
یعنی من
دور نمی زنم
شما چه می دانید؟
گاهی
منفورترین کلاغها هم
گوش خراش ترین آوازشان را با خدا
به جای نماز معامله می کنند
بدون شک خدای من
با همه ی شماها فرق دارد...
نوشته شده توسط تنهاترین خونه به دوش (senator_6238) در 86/01/29 ساعت موضوع | لینک ثابت
عزیزانی که دوست دارن برای دوستانشان
یک ایمیل خیلی باحال بفرستند اینجا کلیک کنید
اگه عاشقی (کلیک کن )
نوشته شده توسط تنهاترین خونه به دوش (senator_6238) در 85/12/07 ساعت موضوع | لینک ثابت

قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه
تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه
تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم
هرچي که ترانه دارم .....واسه چشم تو مي خونم
واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس
ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس
بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم
اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم
لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن
با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن
تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون
رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون
نوشته شده توسط تنهاترین خونه به دوش (senator_6238) در 85/12/04 ساعت موضوع | لینک ثابت
افسانه چشمان تو غريب است مانند بركه اي نا آرام ودرحال گريز كاش نقاش چيره دستي بودم تاجنگل سبز چشمان تورا به تصوير مي كشيدم. 
كوچه هاي خلوت شهر به دست نسيم صبحگاهي سپردم هرشب از راز چشمان تو نوشتم و تورا با قلمم
به شهر بت رساندم ودست آخر از نامه گذشتم.كاش امشب بغض آسمان با بغض دردآلود من همدرد شود
تاغم از دست دادن تورا با نواي غريبانه اي به اوج فلك برسانم و چشمان اشكبارم را در عزاي بي تو
بودن در گورستان تنهايي سبكبار كنم. دلم يك همدرد مي خواد قلمم همدرد است اما هر چه مي نويسم
تو را فراتر از نوشته هايم مي بينم واي قلمم كم كم مي ميرد ومن مي مانم و بغضي كه در گلو به شيداييم
دامن زده است. وقتي نمي آيي و خورشيد بي وفاي چشمانت در پس ابرها غروب مي كند نماز آيات
ميخوانم شايد توبيايي اما دردي گريبانگير سرنوشت من و توست كاخ كاغذي ما را آب و باد برد.
اول دبستان بودم كه نوشتم:آب, باد, باران............
شادي ام ديدن رويت بود نه نوشته اي كه فريبم دهد
من انسان نخستين نيستم كه وجودم تشنه تكلم باشد
نوشته شده توسط تنهاترین خونه به دوش (senator_6238) در 85/11/30 ساعت موضوع | لینک ثابت